1113

آگوست 28, 2009 چوبین دیدگاه‌ها غیرفعال

…و رود، خون شهیدان جنگل را
به دریا ارمغان می‌برد…
(شاعر ناشناس)

1112

آگوست 28, 2009 چوبین دیدگاه‌ها غیرفعال

• دیکته (محمّد امینی لاهیجی- م. راما)
بچه‌ها!
کاغذی بردارید
بنویسید: کبوتر زیباست
بنویسید: کلاغ بی‌نهایت زشت است
بنویسید که آذر خوب است.
بنویسید که دارا فردا،
قهرمان می‌زاید!
بنویسید که دارا یک….
دارد
بنویسید که آذر
بی‌عروسک هم
می‌تواند باشد.
تا شب جمعه‌ی آینده
مشق‌تان این باشد:
«که پدر دندان دارد، امّا
نان ندارد بخورد.»

1111

آگوست 28, 2009 چوبین دیدگاه‌ها غیرفعال

خداوندا، کمکم کن تا به خلوص برسم، امّا نه حالا! (آگوستین قدیس)

1110

آگوست 28, 2009 چوبین دیدگاه‌ها غیرفعال

• فرهنگِ زندان (فرازی‌از «کتاب کوچه»/چاپ در کتاب جمعه- 1)
آن‌چه می‌آید بخشی‌از اصطلاحات و لغاتی است‌که زندانیانِ کیفریِ عادی درطولِ ایّام حبس میانِ خود به‌کار می‌برند و عادتاً غریبه‌ها و به‌خصوص مأمورانِ زندان از فحوای حرف‌ها به‌طور دقیق سر درنمی‌آورند.

بیشتر بخوانید…

1109

آگوست 28, 2009 چوبین دیدگاه‌ها غیرفعال

- می‌خواستی کجا بروم؟
- این حرفی‌ست که همه زده‌اند: ساواک، استعفا قبول نمی‌کرد. اگر کنار می‌کشیدم کشته می‌شدم. مهم بود که کشته بشوی؟
- قضیه مطلقاً این‌شکلی نبود. من هیچ‌وقت احساس پشیمانی نکرده‌ام. حالا اگر به دادگاه انقلاب کشیده بشوم شاید بگویم «پشیمانم. توبه می‌کنم. فرصتِ جبرانِ گناهان‌ام را به‌من بدهید!» امّا این حرف‌ها را فقط برای آن‌که این هیئت‌قضاتِ ریشو –کوکلاکس‌کلان‌های وطنی– را دست انداخته باشم می‌زنم. جدّی نمی‌گویم. مسأله‌ی اساسی این است که من اصلاً اغفال نشده بودم تا توبه کنم یا ادّعای خسارت. من انتخاب کرده بودم. درمیانِ ما تقریباً هیچ‌کس نیست که بتواند ادعا کند که اغفال‌اش کرده بودند. وقتی این‌حرف‌ها را از دهانِ ساواکی‌هایی که محاکمه می‌شوند می‌شنوم، می‌خواهم زرداب بالا بیاورم. دلم می‌خواهد دادگاه انقلاب ِ شما، آن‌ها را بدهد دستِ من تا دوساعته وادارشان کنم فریاد بزنند: «انتخاب، فقط انتخاب! در حدّ آگاهی ِ ممکن» حتا دخترهای کم‌سنّ‌وسالی که کارشان می‌کشد به فاحشه‌خانه‌ها، وقتی از فریب‌خورده‌گی حرف می‌زنند، آن ذرّه‌های تمایل ِ آگاهانه‌شان را پنهان می‌کنند. یعنی انکار می‌کنند که انتخاب کرده بودند. والّا، این‌همه دختر چریکی که توی این‌سال‌ها می‌افتادند تو چنگِ ساواک و از همه‌چیز ساقط می‌شدند، چرا بعدش نمی‌رفتند خراب بشوند؟ چرا کارشان نمی‌کشید به فاحشه‌خانه‌ها؟ ما ساواکی‌ها ممکن است بگوییم که بد انتخاب کرده بودیم یا –به‌قولِ تو– یک‌مجموعه عوامل محیطی، امکانِ انتخاب را پیش‌پای ما گذاشته بود؛ امّا به‌هرحال انتخاب کرده بودیم. این پرت‌وپلاها که «جوان بودم، ساده بودم، احتیاج داشتم، گول‌ام زدند» فقط به‌دردِ آدم‌هایی می‌خورَد که در اولّین‌دوره‌ی به‌وجودآمدنِ ساواک به‌آن پیوستند، یعنی به‌یک سازمانِ مجهول. من سالِ 46 ساواکی شدم؛ وقتی‌که ساواک بی‌داد می‌کرد. به‌خدا هم رحم نمی‌کرد. دقیقاً –و با کمالِ وقاحت هم– به‌ما می‌گفتند که از چه‌چیز دفاع می‌کنیم و به چه‌چیز حمله. و قضیه این بود که برای ما –یعنی برای من– اصلاً مهم نبود که از چه‌چیز باید دفاع کنم. شاه برایم همان‌قدر مهم بود که هر آدم ِ دیگری روی کره‌ی زمین، حتا توی ماداگاسکار، می‌توانست برایم مهم باشد. امّا شاه؟ ابداً. من حتا به‌شاه فکر هم نمی‌کردم. شهبانو بعضی‌وقت‌ها برایم مطرح می‌شد، امّا شاه؟ ابداً. یعنی ما نمی‌دانستیم که از تمامیّتِ عرضی و استقلالِ وطن دفاع نمی‌کنیم؟ چه حرف‌ها! من هنوزهم نمی‌دانم سبز ِ پرچم ما بالاست یا قرمزش! راجع‌به‌خشونتی‌که نشان می‌دادیم هم قضیه همین‌طور است. من فقط توگوشی می‌زدم و پس‌گردنی. غفلتاً هم می‌زدم. لذت هم می‌بردم. یعنی اگر سین‌جیمی داشتم که توی آن احتیاجی به سیلی‌زدن پیدا نمی‌کردم حسابی عصبانی می‌شدم. وحشی می‌شدم. ترق! و بعدش آرامش، مستی، رخوت. وقتی بچه بودم سه‌چهارتا توگوشی خیلی‌خوب خورده بودم. صدایش‌را هنوز هم می‌شنوم. پدرم هم همیشه می‌زد پس گردنم. یک‌معلّم شرعیات هم داشتیم که عادت‌اش بود نوک‌پا نوک‌پا بیاید پشت‌سر آدم، و بعد، یک‌دفعه بخواباند پس گردنِ آدم. ترق، که چرا با دگمه‌ی شلوارت بازی می‌کنی؟ وقتی پیدایش کردم و کشاندم‌اش به‌اداره و سین‌جیم‌اش کردم و انگِ همکاری با گروه‌های مسلمانِ ضدحکومتی را بهش چسباندم به‌گریه افتاد. من‌هم بلند شدم نوک‌پا نوک‌پا رفتم پشت‌سرش و محکم خواباندم پس گردن‌اش. راجع‌به‌خشونت، بعضی‌همکارهای من می‌گفتند: «اول سخت بود، بعد یواش‌یواش عادت کردیم» من این‌مزخرفات‌را قبول ندارم. حرفِ درست این است: «ما اوّل ناشی هستیم بعد مهارت پیدا می‌کنیم.» یک پسربچه پیش من کار می‌کرد، زردنبو و کثافت. به‌مجرّدِ این‌که خبرش می‌کردیم که باید برود و یک‌نفر را دستگیر کند، لپ‌هایش گل می‌انداخت. چشمش برق می‌زد. از خوش‌حالی تعادل‌اش‌را ازدست می‌داد. وقتی‌هم یارو را با کمکِ گروه می‌گرفت و می‌آورد، می‌رفت یک پنج‌سیری عرق می‌خورد. سِکّ. بیست‌سالش بود. یک‌دفعه، توی گروهی بود که باید یک‌دانشجو را دستگیر می‌کرد. مسأله‌ی مهمی هم نبود. این پسر، موی سر مادر دانشجو را چنان کشیده بود که یک‌مشت مو مانده بود توی دستش. بی‌خود و بی‌جهت. این‌دانشجو بعدها غولی شد برای خودش؛ شش‌تا از ما را کشت. وقتی‌هم چندسال‌بعد افتاد توی محاصره، تا فشنگِ آخرش جنگید و با یک‌نارنجک خودکشی کرد. من از هردوی این جوان‌ها بدم می‌آمد. درست به‌یک‌اندازه. من هیچ‌وقت هیچ‌کس را نتوانستم دوست داشته باشم. هیچ‌وقت. هیچ‌کس. باور می‌کنی؟ وقتی به فرح فکر می‌کردم فقط به هیکل‌اش فکر می‌کردم نه افکارش. چیزی‌که باعث شد توی ساواک ترقی کنم فقط همین‌نکته بود؛ آدمی‌که نه مافوق‌اش را دوست دارد و نه زیردست‌هایش را، خودش باید درمقام مافوق قرار بگیرد. این، توی ساواک یک‌اصل مسلّم و تردیدناپذیر است. این‌آدم اگر قوم و خویش‌های خودش‌را هم دوست نداشته باشد دیگر یک‌الگوی کامل و بی‌نقص برای خدمت در سازمان امنیت است.
- بود.
- آره، بود. ظاهراً همه‌چیز تمام شده. ما فقط باید منتظر بمانیم ببینیم این دَم‌ودستگاه برای کمونیست‌کشی یا ملّی‌کشی به آدم واقعاً کارکشته احتیاج دارد یا نه؛ اگر بخواهد با «آماتورها» کار کند ما کلک‌مان کنده است، امّا اگر «پرُفِسیونِل» بخواهد ما آماده‌ی خدمتیم. اگر از من بخواهند کمک‌شان کنم، می‌کنم. امّا حقیقتاً توبه نمی‌کنم. من برای این تربیت شده‌ام که دیگران‌را وادار به‌توبه کنم نه این‌که خودم توبه کنم. اصلاً توبه و ندامت و این‌اراجیف در ذاتِ من نیست.
[…] – تو انتظار نداری شاهِ سابق برگردد؟
- مگر مغز خر خورده‌ام؟ ورق برمی‌گردد امّا شاه برنمی‌گردد.
- چرا ورق برمی‌گردد؟
- مگر شده که برنگردد؟ تاریخ یعنی برگشتن ِ ورق و بازهم برگشتن ورق. این‌حرف‌را یک‌جوانی‌که ازش بازجویی می‌کردم به‌من گفت. حافظه‌ی بدی ندارم، نمی‌دانم چرا تو مدرسه آن‌مزخرفات‌را نمی‌توانستم یاد بگیرم!
- به‌نظر تو، کی ورق برمی‌گردد و چه‌طور برمی‌گردد؟
- نمی‌دانم. شاید وقتی‌که مسلمان‌های حاکم، بیش‌ازحد مردم‌را زیر منگنه بگذارند، و نقش آن‌معلّم شرعیاتِ مرا بازی کنند. ترق! چرا با دگمه‌ی شلوارت بازی می‌کنی؟ آن‌وقت، همه‌ی مردم محض خنده هم که شده شروع می‌کنند به بازی‌کردن با دگمه‌هاشان. مجسّم کن: معرکه است!
«گفت‌وگو با یک ساواکی ِ الگو» نوشته‌ی محمود ایرانی (کتاب جمعه- 4)

1108

آگوست 28, 2009 چوبین دیدگاه‌ها غیرفعال

در پایانِ قرن چهارم میلادی خصایص عمده‌ی جامعه‌ی ساسانی بارزتر گشت […] موضوع وراثتِ تاج‌وتخت هنوز تابع قوانین سخت و صریحی نبود و بدین‌سبب شاه می‌کوشید تا در زمانِ حیات، ولیعهدِ خویش‌را معیّن کند، ولی حتا این‌عمل نیز موضوع توارثِ پادشاهی‌را از دشواری‌ها نجات نمی‌داد […] در دورانِ حکمفرمایی ِ روابطِ عشیرتی، موضوع توارث نیز تابع سنّتِ قدیم عشیرتی بود؛ به‌این‌معنی که تاج‌وتخت از برادر به‌برادر و از برادر ارشد به‌اصغر به‌ترتیب منتقل می‌شد. درعین‌حال اصل توارثِ مستقیم یعنی از پدر به‌پسر مُتدرّجاً حکمفرما می‌شد و از پایانِ قرن پنجم ترتیب انتقال تاج‌وتخت طبق اصل اخیرالذکر بود […] در این‌جا نیز طرز توارثِ عشیرتی‌که در کشور روسی ِ «کیف» متداول بوده است و یک‌برادر از پی ِ برادر دیگر بر تخت سلطنت می‌نشست و سپس پسرانِ برادر ارشد سریر شاهی‌را اشغال می‌کردند و الخ… دیده می‌شده است؛ چنان‌که بعد از شاپور دوم، برادر وی اردشیر دوم جانشین وی شد و سپس به‌ترتیب و پی‌درپی دو پسر شاپور دوم، یعنی شاپور سوم و بهرام چهارم به‌سلطنت رسیدند.
پیگولوسکایا، پطروشفسکی و دیگران؛ تاریخ ایران «از دورانِ باستان تا پایانِ سده‌ی هجدهم میلادی»؛ ترجمه‌ی کریم کشاورز؛ سازمان انتشارات پیام

1107

آگوست 28, 2009 چوبین دیدگاه‌ها غیرفعال

به‌حریم ِ خلوتِ خود، شبی چه‌شود نهفته بخوانی‌ام
به‌کنار من بنشینی و به‌کنار خود بنشانی‌ام
من اگرچه پیرم و ناتوان، تو ز آستان ِ خودَم مران
که گذشته درغم‌ات ای‌جوان همه‌روزگار جوانی‌ام
(هاتف اصفهانی)

1106

آگوست 28, 2009 چوبین دیدگاه‌ها غیرفعال

دل گفت مرا علم ِ لَدُنّی هوس است،
تعلیم‌ام کن اگر تو را دسترس است!
گفتم‌که «الف»، گفت دگر؟ گفتم هیچ؛
درخانه اگر کس است، یک‌حرف بس است!
(عزّالدین محمود کاشانی)

1105

آگوست 28, 2009 چوبین دیدگاه‌ها غیرفعال

شراب کهنه‌یی ساقی بده این پیر غمگین‌را
که من با لعل ِ نوشین ِ تو پیمانِ کهن دارم…
به‌بوی‌ات می‌روم من سوی باغ و باغبانان‌را
گمانِ آن‌که مهری با گل و سرو و چمن دارم…
(عاشق اصفهانی)

1104

آگوست 28, 2009 چوبین دیدگاه‌ها غیرفعال

درراهِ خدا دوکعبه آمد منزل
یک کعبه‌ی صورت است و یک کعبه‌ی دل
تا بتوانی زیارت دل‌ها کن
کافزون زهزار کعبه آمد یک‌دل
(خواجه عبدالله انصاری)

1103

آگوست 28, 2009 چوبین دیدگاه‌ها غیرفعال

دوش کاین ایوانِ مینا روشن‌از مهتاب بود،
پهن‌دشت از نور چون‌دریایی از سیماب بود؛
سیر ِ گلشن جانفزا چون‌مژده‌ی دیدار یار،
طَرفِ بستان دلگشا چون‌صحبتِ احباب بود؛
جوی در مهتاب هم‌چون سینه‌ی او سیم‌گون،
وز نسیمی‌خوش چو گیسوی‌اش به پیچ‌وتاب بود؛
یادم آمد از جوانی، وز فروغ و فرّ آن
کز طراوت روی من چون نوگلی شاداب بود؛
جای این کافورگون‌مو (کآرَد از مرگ‌ام پیام)
روزگاری زیب ِ سر یک‌توده مُشکِ ناب بود.
تا جوانی بود، افسوسا که آسایش نبود
نوش‌دارویی نبخشیدند تا سهراب بود…
گر به‌آرامش نبردم ره، نبود از کاهلی؛
من به‌هربازار جُستم این‌گهر، نایاب بود!
طایر ِ دولت به‌آسانی گر از دام‌ام پرید
خویشتن بیدار بودم، بختِ من درخواب بود!
عشق‌ام ار از ناشکیبایی به‌رسوایی کشید
من شکیبا بودم از آغاز، دل بی‌تاب بود!
دفتر ِ افسانه‌ام را عشق بخشید اعتبار
خود چه‌بودی گرنه در آن فصلی‌از این‌باب بود…
اندرین‌دریای طوفانی که نامش زندگی‌ست
آن‌چه را ساحل همی‌پنداشتم، غرقاب بود!
نارسا دیدم سخن‌را، لب فرو بستم نسیم
ترجمانی بود اگر راز ِ مرا مضراب بود.
علی صدارت «نسیم»

1102

آگوست 28, 2009 چوبین دیدگاه‌ها غیرفعال

از واله‌ی اصفهانی است:
بالی نگشادیم به‌گلزار که امروز
باید به‌مکافات به‌کنج قفس افتاد!

1101

آگوست 28, 2009 چوبین دیدگاه‌ها غیرفعال

آیینه چون شکست به‌تکثیر می‌رسد
بی‌هوده در تدارکِ گورند سنگ‌ها…
(خلیل جوادی)

1100

آگوست 25, 2009 چوبین دیدگاه‌ها غیرفعال

• انتقاد از حجاب (ایرج‌میرزا)
نقاب دارد و دل‌را به‌جلوه آب کند
نعوذبالله اگر جلوه بی‌نقاب کند!
فقیهِ شهر به‌رفع ِ حجاب مایل نیست
چراکه هرچه کند حیله، در حجاب کند
چو نیست ظاهر قرآن به‌وفق ِ خواهش ِ او
رود به‌باطن و تفسیر ِ ناصواب کند
از او دلیل نباید سؤال کرد که گرگ
به‌هردلیل که شد، برّه‌را مجاب کند
به‌غیر ِ ملّت ایران کدام جانور است
که جفتِ خود را به‌نادیده انتخاب کند!؟
کجاست همّتِ یک‌هیئتی ز پرده‌گیان
که مردوار ز رخ پرده‌را جواب کند!؟
نقاب بر رخ ِ زن سدّ باب ِ معرفت است
کجاست دستِ حقیقت که فتح‌باب کند!؟
بلی، نقاب بُوَد کاین‌گروهِ مفتی‌را
به‌نصفِ مردم ِ ما مالک‌الرقاب کند
به‌زهدِ گربه شبیه است، زهدِ حضرت شیخ
نه‌بل‌که گربه تشبّه به آن‌جناب کند
اگر ز آب کمی دستِ گربه تر گردد
چو شیخ ِ شهر ز آلایش اجتناب کند
به‌احتیاط ز خود دستِ تر بگیرد دور
بسی تکانَد و بر خشکی‌اش شتاب کند
کسی‌که غافل از این‌جنس بود پندارد
که آب پنجه‌ی هر گربه‌را عذاب کند
ولی چو چشم ِ حریص‌اش فُتَد به‌ماهی ِ حوض
ز سینه تا دُم ِ خود را درونِ آب کند
ز من مترس که «خانم» تو را خطاب کنم
از او بترس که «همشیره»ات خطاب کند!
به‌حیرتم ز که اسرار ِ هیپنوتیسم آموخت
فقیهِ شهر، که بیدار را به‌خواب کند!؟
زنانِ مکّه همه بی‌نقاب می‌گردند
بگو بتازد و آن‌خانه را خراب کند
به‌دستِ کس نرسد قرص ماه در دلِ آب
اگرچه طالب ِ آن جهدِ بی‌حساب کند؛
تو نیز پرده‌ی عصمت بپوش و رخ بفروز
بهل که شیخ ِ دَغا عوعو ِ کلاب کند
به‌اعتدال از این‌پرده‌مان رهایی نیست
مگر مساعدتی دستِ انقلاب کند
زهم بدرد این ابرهای تیره‌ی شب
وثاق و کوچه پر از ماه و آفتاب کند

1099

آگوست 25, 2009 چوبین دیدگاه‌ها غیرفعال

…از بچه‌هایی که آیه‌های قرآن‌را از بر بودند و به‌ضرب آن آیه‌ها آدم‌را فلج می‌کردند بدم می‌آمد. از آن‌هایی که جمعه‌ها دسته‌جمعی می‌رفتند کوه و سرود «ای ایران» می‌خواندند و خوش می‌گذراندند هم بدم می‌آمد […] فکر کردم یک‌روز پدرم‌را می‌کِشم زیر اخیه و پدرش‌را درمی‌آورم. یک‌روز هم یکی‌از بچه‌های محل‌را که ظاهراً چپ بود و توی محلّه کلّی احترام و آبرو داشت. همچو تصدّق ِ مردم می‌رفت و به‌دردِ همه می‌رسید که انگار پدرخوانده‌ی محلّه بود ننه‌سگ!
[…] علیهِ یک‌جوانِ بدبختِ بی‌نوا –که می‌گفت توی اسلام شاهنشاهی وجود ندارد– گزارش دادم و آمدند گرفتند بردندش و کلک‌اش را کندند. هیچ‌کس نفهمید چه‌بلائی سر ِ آن بی‌چاره آمد. خودم هم نفهمیدم. مثل موش بود؛ ریغو و مریض. آن‌قدر ریزه بود که اگر یک توگوشی می‌خورد هفت‌تا معلق می‌زد؛ امّا حرف؟ گنده‌تر از کوه دماوند: «ما باید نظام شاهنشاهی‌را دور بیندازیم. باید اسلام ِ واقعی‌را احیا کنیم. ارتش اسلامی. دکتر شریعتی. آمریکا باید نابود بشود. فرودآمدن توی ماه خیانت به‌فقراست. باید علیهِ آمریکا و شوروی اعلام جرم کنیم. تزکیه‌ی نفس. ایمان به‌شهادت» آن‌وقت‌ها کسی حرفِ امام ِ شما را نمی‌زد. مثل یک‌بچه به‌من اعتماد داشت. باور داشت که ما دوتا آدم مریض با چندتا مریض دیگر می‌توانیم دنیا را عوض کنیم. امّا من انتقام‌اش را از یک‌چپ ِ موقّر گرفتم. بعدها، بعد از این‌که یک‌دوره «مارکسیسم–لنینیسم» را توی یکی‌از خانه‌های ساواک اماله‌مان کردند. «دوره‌ی مکتب‌های سیاسی برای شناختِ مجرمین و منحرفین»! هه! از اشاره‌های پرت‌وپلای یک‌بچه‌ی لندهور ِ عینکی فهمیدم که باید مارکسیست باشد. آدم‌هایی که چشم‌شان معیوب است و قدّ درازی دارند اغلب خیال می‌کنند باید کمونیست بشوند. خیال می‌کنند طبیعت آن‌ها را کمونیست زائیده. من حتا یک‌عینکی ِ قددراز ندیدم که مصدّقی باشد. جبر طبیعت یعنی همین! آدمی‌که چشم‌اش ضعیف است یعنی آدم عینکی، آدم عینکی یعنی کسی‌که زیاد کتاب خوانده، آدمی‌که زیاد کتاب خوانده یعنی کسی‌که «داس‌کاپیتال» و «مانیفست» را هم حتماً خوانده، و آدمی‌که «داس‌کاپیتال» و «مانیفست» را خوانده –حتا اگر واقعاً نخوانده باشد– یعنی کمونیست. بحثی درش نیست. خب من یک‌اسلامی را فرستاده بودم دَم ِ تیغ. لازمه‌ی بقا، تعادلِ قواست. به‌این عینکی ِ دراز چسبیدم که بیا عضو جمعیّتِ سیاسی ِ ما بشو. جنگِ مسلّحانه. مبارزاتِ چریکی. جنگل‌های شمال. لهجه هم داشتم. پچپچه. رفیق! منفرد، کاری از پیش نمی‌بَرد. خلاصه، بعد از سه‌ماه ظرفیت‌اش تمام شد و لو داد که خودش عضو یک‌گروهِ چریکی‌ست. و رفت بغل‌دستِ برادر مسلمان‌اش خوابید.
«گفت‌وگو با یک ساواکی ِ الگو» نوشته‌ی محمود ایرانی (کتاب جمعه- 4)

1098

آگوست 25, 2009 چوبین دیدگاه‌ها غیرفعال

عقل همیشه وجود داشته، امّا نه همیشه به‌گونه‌ی عقلانی! (مارکس)

1097

آگوست 25, 2009 چوبین دیدگاه‌ها غیرفعال

از قطران تبریزی است:
چون راست رود دولت ایّام نپاید
افتاده و خیزنده بُوَد دولت ایّام
باید که بُوَد مرد گهی‌شاد و گهی‌زار
نیکی به‌بدی در شده و کام به‌ناکام
زود از پی آرام پدید آید آشوب
زود از پی آشوب پدید آید آرام

1096

آگوست 25, 2009 چوبین دیدگاه‌ها غیرفعال

باری چو فسانه می‌شوی ای بخرد،
افسانه‌ی نیک شو نه افسانه‌ی بد!
(شاعر ناشناس)

1095

آگوست 25, 2009 چوبین دیدگاه‌ها غیرفعال

چندروزی پیش‌وپس شد، وَرنَه از جور ِ فلک
بر سکندر نیز بگذشت آن‌چه بر دارا گذشت!
(شاعر ناشناس)

1094

آگوست 25, 2009 چوبین دیدگاه‌ها غیرفعال

جان‌پذیران (چه بی‌نوا، چه به‌برگ)
همه در کشتی‌اند و ساحل: مرگ!
(سنایی)

1093

آگوست 25, 2009 چوبین دیدگاه‌ها غیرفعال

حکیمانِ زمانه راست گفتند
که جاهل گردد اندرعشق عاقل
(منوچهری)

1092

آگوست 25, 2009 چوبین دیدگاه‌ها غیرفعال

علّتِ عاشق ز علّت‌ها جداست
عشق اصطرلاب اسرار خداست
عاشقی گر زین‌سر و گر زآن‌سر است
عاقبت ما را بدان‌سر رهبر است
گرچه تفسیر زبان روشنگر است
لیک عشق ِ بی‌زبان روشن‌تر است
چون قلم اندر نوشتن می‌شتافت
چون به‌عشق آمد قلم بر خود شکافت
عقل در شرح‌اش چو خر در گِل بخفت
شرح عشق و عاشقی هم‌عشق گفت
آفتاب آمد دلیل آفتاب
گر دلیل‌ات باید، از وی رو متاب
(مولوی: مثنوی معنوی- دفتر اول)

1091

آگوست 25, 2009 چوبین دیدگاه‌ها غیرفعال

در مرو پریر لاله آتش انگیخت
دی نیلوفر به بلخ در آب گریخت
در خاکِ نشابور گل امروز آمد
فردا به هری باد سمن خواهد ریخت…
(مَهسَتی گنجوی)

1090

آگوست 25, 2009 چوبین دیدگاه‌ها غیرفعال

از روی حقیقتی نه‌از روی مجاز
ما لُعبَتَکانیم و فلک لُعبت‌باز
یک‌چند در این‌بساط بازی کردیم
رفتیم به‌صندوقِ عدم یک‌یک باز
(خیام)

1089

آگوست 25, 2009 چوبین دیدگاه‌ها غیرفعال

هر انسانی حق دارد برای حفظِ زنده‌گی ِ خود، آن‌را به خطر بیندازد! (ژان‌ژاک روسو)

1088

آگوست 25, 2009 چوبین دیدگاه‌ها غیرفعال

ما آدمیان، جنگ می‌کنیم تا بتوانیم در صلح زنده‌گی کنیم! (ارسطو)

1087

آگوست 25, 2009 چوبین دیدگاه‌ها غیرفعال

شاگردِ توسری‌خور ِ کلاس، بچه‌ی توسری‌خور ِ محلّه. خودم به‌همان نتیجه‌ئی رسیده‌ام که تو، بعد از این‌که سه‌ساعت با من حرف زدی ممکن است برسی: بچه‌ی عقده‌ئی، انسانِ عکس‌العملی. این علی می‌داند: توی محل از همه‌ی بچّه‌ها کتک می‌خوردم. بچه‌ها یا بی‌سواد و گردن‌کلفت می‌شوند یا درس‌خوان و ضعیف. من ضعیفِ بی‌سواد از آب درآمدم. پدرم خیلی همّت کرد که همچو آشغالی تحویل جامعه داد!
«گفت‌وگو با یک ساواکی ِ الگو» نوشته‌ی محمود ایرانی (کتاب جمعه- 4)

1086

آگوست 25, 2009 چوبین دیدگاه‌ها غیرفعال

کثیرالعده‌ترین دسته در جامعه‌ی ساسانی، زمین‌دارانِ متوسط بودند که «آزاده‌گان» نامیده می‌شدند. اینان صاحبانِ اراضی و قراء بودند و «دهگانان» و «کدخدایان» نامیده می‌شدند. دستگاهِ دولتی ایران این‌ها را که مستقیماً و بلاواسطه از روستائیان بهره‌کشی می‌کردند لازم داشت. آزاده‌گان مهم‌ترین‌خدمت‌را انجام داده، هسته‌ی مرکزیِ ارتش و سواره‌نظام مشهور و پرافتخار آن‌را تشکیل می‌دادند.
پیگولوسکایا، پطروشفسکی و دیگران؛ تاریخ ایران «از دورانِ باستان تا پایانِ سده‌ی هجدهم میلادی»؛ ترجمه‌ی کریم کشاورز؛ سازمان انتشارات پیام

1085

آگوست 25, 2009 چوبین دیدگاه‌ها غیرفعال

یکی در مسجدِ سِنجار به‌تَطَوُّع بانگ گفتی؛ به‌ادایی‌که مستمعان‌را از او نفرت بودی و صاحب مسجد امیری بود عادل، نیک‌سیرت، نمی‌خواست‌اش که دل‌آزرده گردد، گفت: «ای‌جوانمرد، این‌مسجد را مؤذّنان‌اند قدیم، هریکی‌را پنج‌دینار مرتّب داشته‌ام؛ تو را دَه‌دینار می‌دهم تا جایی‌دیگر روی!» بر این‌قول اتفاق کردند و برفت. پس‌از مدّتی در گذری پیش امیر بازآمد، گفت «ای‌خداوند، بر من حیف کردی‌که به دَه‌دینار از آن‌بقعه به‌در کردی که این‌جا که رفته‌ام بیست‌دینار همی‌دهند تا جای دیگر روم و قبول نمی‌کنم!» امیر از خنده بی‌خود گشت و گفت «زنهار تا نستانی، که به پنجاه راضی گردند!»
به‌تیشه کس نخراشد ز روی خارا گِل
چنان‌که بانگِ درشتِ تو می‌خراشد دل!

(گلستانِ سعدی؛ باب چهارم در فوائد خاموشی)

1084

آگوست 25, 2009 چوبین دیدگاه‌ها غیرفعال

از صحبتِ دوستی به‌رنج‌ام
کاخلاق ِ بدم حَسَن نماید؛
عیب‌ام هنر و کمال بیند،
خارم گل و یاسمن نماید.
کو دشمن ِ شوخ‌چشم ِ ناپاک
تا عیب ِ مرا به‌من نماید!؟
(گلستانِ سعدی؛ باب چهارم در فوائد خاموشی)

1083

آگوست 25, 2009 چوبین دیدگاه‌ها غیرفعال

دوشینه که بر من به‌ستم آشفتی
بس دُرّ و گهر که بی‌محابا سُفتی!
گفتی‌که تویی خار گلستانِ وجود
ای‌غنچه، خجل از دهنت، گل گفتی!
(یدالله بهزاد کرمانشاهی)

1082

آگوست 25, 2009 چوبین دیدگاه‌ها غیرفعال

خوشا آن‌دل که از غم بهره‌وَر بی!
بر آن‌دل وای، کز غم بی‌خبر بی!
تِه که هرگز نسوته دیل‌ات از غم
کجا از سوته‌دیلانِ‌ات خبر بی!؟
(باباطاهر)

1081

آگوست 25, 2009 چوبین دیدگاه‌ها غیرفعال

• فرازی‌از قصیده‌ی ایرج‌میرزا در مدح ِ امیرنظام
بختِ بدخواه‌اش خفته‌ست به‌آن‌سان که دگر
نفخه‌ی صور به‌محشر نکند بیدارش!
خصم ِ او نیز سرافراز شود اندر دهر
لیک آن‌دَم که زند دستِ اجل بر دارش!
دشمن ِ او که به‌تن، سر بُوَدش بار گران
سبک از تیغ ِ شرربار نماید بارش
هست از مرحمتِ حضرت میر
ایرج ار محکم و سنجیده بُوَد اشعارش:
«بلبل از فیض ِ گل آموخت سخن، ورنه نبود
این‌همه قول‌وغزل تعبیه در منقارش»

1080

آگوست 25, 2009 چوبین دیدگاه‌ها غیرفعال

از عاشق اصفهانی است:
نه در بزم‌اش مرا راه و نه پای رفتن از کوی‌اش
زپاافتاده‌ی عشق، ازنظرافتاده‌ی یارم

1079

آگوست 25, 2009 چوبین دیدگاه‌ها غیرفعال

از لسانی شیرازی است:
شاعربچه‌یی مطلع ِ ابرو بنمود،
انگیز ِ دومصرع‌اش دل از من بربود!
گفتم «دهن‌ات حکم ِ معمّا دارد»
خندید و معمّای غریبی بنمود…

1078

آگوست 23, 2009 چوبین دیدگاه‌ها غیرفعال

آن گل‌سرخ است، تو خون‌اش مخوان
مستِ عقل است او، تو مجنون‌اش مخوان
[…] تو قیاس از خویش می‌گیری ولیک
دور دور افتاده‌یی، بنگر تو نیک…
(مولوی: مثنوی معنوی- دفتر اول)

1077

آگوست 23, 2009 چوبین دیدگاه‌ها غیرفعال

گویند مخور باده به‌شعبان، نه‌رواست
نی‌نیز رجب که‌آن مَهِ خاص خداست
شعبان و رجب مَهِ خدای‌است و رسول
ما می رمضان خوریم کآن خاصه‌ی ماست!
(خیام)

1076

آگوست 23, 2009 چوبین دیدگاه‌ها غیرفعال

انسان ذاتاً حیوانی سیاسی است. (ارسطو)

1075

آگوست 23, 2009 چوبین دیدگاه‌ها غیرفعال

مردم هماره قهرمانی دارند تا بر سر گیرندش و بزرگ‌اش دارند […] ریشه‌ی پیدایش خودکامه‌گان همین است: اوّل که می‌آیند، حامی مردم‌اند! (افلاطون)

1074

آگوست 23, 2009 چوبین دیدگاه‌ها غیرفعال

دارد به‌سوی یاری مسکین‌دل‌ام هوایی!
زین‌شوخ ِ دل‌فریبی، زین‌شَنگِ جان‌فزایی!
زین‌سرو ِ خوش‌خرامی، گل پیش ِ او غلامی!
مَه پیش ِ او اسیری، شَه پیش ِ او گدایی!
هر غمزه‌اش سِنانی، هر ابروی‌اش کمانی!
گیسوی او کمندی، بالای او بلایی!
ما را ز عشق روی‌اش هرلحظه‌یی فتوحی!
ما را ز خاکِ کوی‌اش هرلحظه‌یی صفایی!
جان می‌فزاید (الحق!) باد صبا سحرگه
مانا، که هست با او بویی ز آشنایی!
گفتم عبید، گفتا: نام‌اش مبر که باشد
رندی، قماربازی، دزدی، گریزپایی!

1073

آگوست 23, 2009 چوبین دیدگاه‌ها غیرفعال

… کیستی ای‌نوگل خندان، که در باغ بهشت
بلبل شوریده‌دل هرسو هزار آید تو را؟
کن روان از خونِ دل، جو درکنار خویشتن
تا مگر آن‌سرو دلجو درکنار آید تو را
فرّخی بسپار جان و زانتظار آسوده شو
گر به بالین‌ات نیامد، در مزار آید تو را!
(فرّخی یزدی)

1072

آگوست 23, 2009 چوبین دیدگاه‌ها غیرفعال

دلُم میل گل ِ باغ تِه دیره
درونِ سینه‌ام داغ ته دیره
بشُم آلاله‌زاران لاله چینُم
وینُم آلاله هم داغ ته دیره
(باباطاهر)

1071

آگوست 23, 2009 چوبین دیدگاه‌ها غیرفعال

با دردِ تو نیست روی درمان‌دیدن!
دشوار بُوَد وصل تو آسان‌دیدن!
من دوش به‌خواب دیده‌ام زلفِ تو را
گویی چو بُوَد خواب ِ پریشان‌دیدن!
(مَهسَتی گنجوی)

1070

آگوست 23, 2009 چوبین دیدگاه‌ها غیرفعال

…وارد می‌شویم. بوی فاضلاب، این‌جا هم هست. سلام نمی‌کنم. فکر کرده‌ام و با خودم قرار گذاشته‌ام: «نه سلام، نه احوال‌پرسی» شاید او هم چنین‌قراری گذاشته است. دیداری نادلچسب، بی‌دلیل و کمی گیج‌کننده. با شلوار افسری، جوراب چرک، زیرپیراهن آستین‌دار، ریش چندروزه، چشمانِ قرمز و نمایشی از خسته‌گی ایستاده است؛ امّا می‌چرخد، به‌من پشت می‌کند، سوار تخت‌خواب‌اش می‌شود و دراز می‌کشد. مثل یک‌بیمار، زرد و خواب‌آلود؛ یا یک‌عاشق قدیمی ِ اعتصاب‌کرده. و هم‌چنان که انتظار داشتم یک‌سیگار روشن می‌کند –گرچه هنوز از توی زیرسیگاری دود بالا می‌آید. جای سرش روی بالش، چرک است. دیواری‌که تخت به‌آن چسبیده، نزدیکِ بالش، هم کدر است هم مخطّط با ناخن. چه‌ساعت‌ها و چه‌روزها که این‌جا دراز کشیده است: – «پشت به‌دنیا، پشت به همه‌چیز.» یک‌ساواکی برای اندیشیدن چه چیزهایی دراختیار دارد؟ یازده‌صورتِ پاره‌پاره؟ نزدیکی به‌اجبار؟ فضای غریبی از ذهن او را باید سین‌جیم‌هایی با ابعادِ فلکی پر کرده باشد. و صدا. چه‌قدر «نمی‌دانم» دربرابر یک «همکاری می‌کنم»؟ و چه‌قدر نعره و پژواگِ نعره‌ها؟ کنار تخت‌اش چارپایه‌ئی‌ست و روی چارپایه، یک زیرسیگاریِ بزرگ، کبریت، فندک، یک‌شیشه ویسکی تقریباً خالی، یک‌شیشه سودا، یک‌کارتن سیگار وینستون، یک‌لیوان، یک‌زیردستی که توی آن چندتا خیار هست –بدونِ چاقو، و یک نمک‌دانِ تقریباً خالی.
بعد، عطش ِ بلعیدنِ همه‌ی تصویرهای موجود: یک تقویم‌دیواری با تصویر زنِ ژاپنی ِ تقریباً برهنه. توشیبا. درطرفِ دیگر عکس بزرگِ زنی‌درازکشیده با زیرپیراهن ِ توریِ نازکِ سیاه. سونی. یک کمدلباس و بالای کمد، یک مجسمه‌ی چینی ِ سفید از زنی‌برهنه که ظرفی‌را بالای سر خود نگه داشته؛ مجسمه، غبارگرفته و کثیف. مقداری‌روزنامه، انباشه در گوشه‌ی اتاق. هم اطلاعات هم کیهان هم آیندگان و چند عنوانِ دیگر. یک مجله‌ی کهنه‌ی خارجی در لابه‌لای روزنامه‌ها. بخشی‌از مجله که دیده می‌شود، یک‌پای کشیده‌ی برهنه را نشان می‌دهد.
«گفت‌وگو با یک ساواکی ِ الگو» نوشته‌ی محمود ایرانی (کتاب جمعه- 4)

1069

آگوست 23, 2009 چوبین دیدگاه‌ها غیرفعال

قبایل عرب آسیای مقدّم به مبارزه‌ی دو امپراطوریِ ایران و روم کشانده می‌شدند و بخشی‌از آنان مؤتلفِ امپراطوری روم گشته و بعضی خود را «مطیع» و فرمان‌بردار شاهان ایران می‌شمردند. تازیانی‌که توسّطِ غسّانیان گردِهَم آمده بودند متّحدِ رومیة‌الصغری بوده و دولتِ ملوکِ لَخمی که حیره مرکز آنان بود به‌نفع ایرانیان جنگ می‌کردند. اینان و دیگرقبایل عرب (بنی‌کنده و غیره) سوارانِ بی‌نظیر خود را دراختیار متّحدین خویش می‌گذاشتند. اینان ضمن تصفیه‌حساب‌ها و منازعاتِ خود، هردو امپراطوریِ نیرومند را به‌جنگ می‌کشاندند و امپراطوری‌های اخیرالذکر بارها اجازه می‌دادند که متّحدین عرب‌شان در اراضی ِ همسایه به‌غارت و چپاول و راهزنی پردازند.
پیگولوسکایا، پطروشفسکی و دیگران؛ تاریخ ایران «از دورانِ باستان تا پایانِ سده‌ی هجدهم میلادی»؛ ترجمه‌ی کریم کشاورز؛ سازمان انتشارات پیام

1068

آگوست 23, 2009 چوبین دیدگاه‌ها غیرفعال

سَحبانِ وائل را در فَصاحت بی‌نظیر نهاده‌اند به‌حکم آن‌که بر سر جمع، سالی سخن گفتی لفظی مکرّر نکردی وگر همان اتفاق افتادی به‌عبارتی‌دیگر بگفتی، وز جمله‌آداب نُدَماء ملوک یکی این است.
سخن گرچه دلبند و شیرین بُوَد،
سزاوار تصدیق و تحسین بُوَد؛
چو یک‌بار گفتی مگو باز پَس
که حلوا چو یک‌بار خوردند، بس!

(گلستانِ سعدی؛ باب چهارم در فوائد خاموشی)

1067

آگوست 23, 2009 چوبین دیدگاه‌ها غیرفعال

گیرم‌که به‌فتوای خردمندی و رای
از دایره‌ی عقل برون نَنهَم پای؛
با میل‌که طبع می‌کند چه‌توان کرد:
عیب است‌که در من آفریده‌ست خدای!
(سعدی)

1066

آگوست 23, 2009 چوبین دیدگاه‌ها غیرفعال

تو شهِ همه‌نکویان ز کمالِ دلربایی!
همه‌دلبران به از تو، به‌وفا و آشنایی!
ندهی به‌سینه تاب‌ام (که به‌خاطرم نگنجی)
ببری ز دیده خواب‌ام (که به‌خواب ِ من نیایی)
نظری به‌ما نداری، تو کجا و مهربانی!؟
خبری ز ما نگیری، تو کجا و آشنایی…
(عاشق اصفهانی)

1065

آگوست 23, 2009 چوبین دیدگاه‌ها غیرفعال

… هنری‌مرد به بدبختی و سختی نزی‌اَد
ور زی‌اَد، یک‌دوسه‌روزی نَبُوَد افزون‌تر
من همان طُرفه نویسنده‌ی وقت‌ام که برند
منشآت‌ام را مشتاقان چون‌کاغذِ زر
من همان داناگوینده‌ی دهرم که خورند
قصب‌الجیب ِ حدیث‌ام را هم‌چون شکّر
سعدیِ عصرم، این‌دفتر و این‌دیوان‌ام
باورت نیست به دیوان‌ام بین و دفتر!
بهترین‌مردِ شرف‌مند در این‌مُلک من‌ام
هم‌نشین ِ تو که می‌باید از من بهتر!؟
هیچ‌عیبی به‌جز از فقر ندارم بالله
فقر، فخری‌ست ولی تنها بر پیغمبر
همّتِ عالی با کیسه‌ی خالی دردی‌ست
که به آن‌درد گرفتار نگردد کافر!
(ایرج‌میرزا)

1064

آگوست 23, 2009 چوبین دیدگاه‌ها غیرفعال

جامی‌ست که عقل آفرین می‌زندش
صد بوسه‌ی مهر بر جبین می‌زندش
این کوزه‌گر ِ دهر، چنین جامِ لطیف
می‌سازد و باز بر زمین می‌زندش!
(خیام)