1113

اوت 28, 2009 دیدگاه‌ها غیرفعال

…و رود، خون شهیدان جنگل را
به دریا ارمغان می‌برد…
(شاعر ناشناس)

1112

اوت 28, 2009 دیدگاه‌ها غیرفعال

• دیکته (محمّد امینی لاهیجی- م. راما)
بچه‌ها!
کاغذی بردارید
بنویسید: کبوتر زیباست
بنویسید: کلاغ بی‌نهایت زشت است
بنویسید که آذر خوب است.
بنویسید که دارا فردا،
قهرمان می‌زاید!
بنویسید که دارا یک….
دارد
بنویسید که آذر
بی‌عروسک هم
می‌تواند باشد.
تا شب جمعه‌ی آینده
مشق‌تان این باشد:
«که پدر دندان دارد، امّا
نان ندارد بخورد.»

1111

اوت 28, 2009 دیدگاه‌ها غیرفعال

خداوندا، کمکم کن تا به خلوص برسم، امّا نه حالا! (آگوستین قدیس)

1110

اوت 28, 2009 دیدگاه‌ها غیرفعال

• فرهنگِ زندان (فرازی‌از «کتاب کوچه»/چاپ در کتاب جمعه- 1)
آن‌چه می‌آید بخشی‌از اصطلاحات و لغاتی است‌که زندانیانِ کیفریِ عادی درطولِ ایّام حبس میانِ خود به‌کار می‌برند و عادتاً غریبه‌ها و به‌خصوص مأمورانِ زندان از فحوای حرف‌ها به‌طور دقیق سر درنمی‌آورند.

بیشتر بخوانید…

1109

اوت 28, 2009 دیدگاه‌ها غیرفعال

- می‌خواستی کجا بروم؟
- این حرفی‌ست که همه زده‌اند: ساواک، استعفا قبول نمی‌کرد. اگر کنار می‌کشیدم کشته می‌شدم. مهم بود که کشته بشوی؟
- قضیه مطلقاً این‌شکلی نبود. من هیچ‌وقت احساس پشیمانی نکرده‌ام. حالا اگر به دادگاه انقلاب کشیده بشوم شاید بگویم «پشیمانم. توبه می‌کنم. فرصتِ جبرانِ گناهان‌ام را به‌من بدهید!» امّا این حرف‌ها را فقط برای آن‌که این هیئت‌قضاتِ ریشو –کوکلاکس‌کلان‌های وطنی– را دست انداخته باشم می‌زنم. جدّی نمی‌گویم. مسأله‌ی اساسی این است که من اصلاً اغفال نشده بودم تا توبه کنم یا ادّعای خسارت. من انتخاب کرده بودم. درمیانِ ما تقریباً هیچ‌کس نیست که بتواند ادعا کند که اغفال‌اش کرده بودند. وقتی این‌حرف‌ها را از دهانِ ساواکی‌هایی که محاکمه می‌شوند می‌شنوم، می‌خواهم زرداب بالا بیاورم. دلم می‌خواهد دادگاه انقلاب ِ شما، آن‌ها را بدهد دستِ من تا دوساعته وادارشان کنم فریاد بزنند: «انتخاب، فقط انتخاب! در حدّ آگاهی ِ ممکن» حتا دخترهای کم‌سنّ‌وسالی که کارشان می‌کشد به فاحشه‌خانه‌ها، وقتی از فریب‌خورده‌گی حرف می‌زنند، آن ذرّه‌های تمایل ِ آگاهانه‌شان را پنهان می‌کنند. یعنی انکار می‌کنند که انتخاب کرده بودند. والّا، این‌همه دختر چریکی که توی این‌سال‌ها می‌افتادند تو چنگِ ساواک و از همه‌چیز ساقط می‌شدند، چرا بعدش نمی‌رفتند خراب بشوند؟ چرا کارشان نمی‌کشید به فاحشه‌خانه‌ها؟ ما ساواکی‌ها ممکن است بگوییم که بد انتخاب کرده بودیم یا –به‌قولِ تو– یک‌مجموعه عوامل محیطی، امکانِ انتخاب را پیش‌پای ما گذاشته بود؛ امّا به‌هرحال انتخاب کرده بودیم. این پرت‌وپلاها که «جوان بودم، ساده بودم، احتیاج داشتم، گول‌ام زدند» فقط به‌دردِ آدم‌هایی می‌خورَد که در اولّین‌دوره‌ی به‌وجودآمدنِ ساواک به‌آن پیوستند، یعنی به‌یک سازمانِ مجهول. من سالِ 46 ساواکی شدم؛ وقتی‌که ساواک بی‌داد می‌کرد. به‌خدا هم رحم نمی‌کرد. دقیقاً –و با کمالِ وقاحت هم– به‌ما می‌گفتند که از چه‌چیز دفاع می‌کنیم و به چه‌چیز حمله. و قضیه این بود که برای ما –یعنی برای من– اصلاً مهم نبود که از چه‌چیز باید دفاع کنم. شاه برایم همان‌قدر مهم بود که هر آدم ِ دیگری روی کره‌ی زمین، حتا توی ماداگاسکار، می‌توانست برایم مهم باشد. امّا شاه؟ ابداً. من حتا به‌شاه فکر هم نمی‌کردم. شهبانو بعضی‌وقت‌ها برایم مطرح می‌شد، امّا شاه؟ ابداً. یعنی ما نمی‌دانستیم که از تمامیّتِ عرضی و استقلالِ وطن دفاع نمی‌کنیم؟ چه حرف‌ها! من هنوزهم نمی‌دانم سبز ِ پرچم ما بالاست یا قرمزش! راجع‌به‌خشونتی‌که نشان می‌دادیم هم قضیه همین‌طور است. من فقط توگوشی می‌زدم و پس‌گردنی. غفلتاً هم می‌زدم. لذت هم می‌بردم. یعنی اگر سین‌جیمی داشتم که توی آن احتیاجی به سیلی‌زدن پیدا نمی‌کردم حسابی عصبانی می‌شدم. وحشی می‌شدم. ترق! و بعدش آرامش، مستی، رخوت. وقتی بچه بودم سه‌چهارتا توگوشی خیلی‌خوب خورده بودم. صدایش‌را هنوز هم می‌شنوم. پدرم هم همیشه می‌زد پس گردنم. یک‌معلّم شرعیات هم داشتیم که عادت‌اش بود نوک‌پا نوک‌پا بیاید پشت‌سر آدم، و بعد، یک‌دفعه بخواباند پس گردنِ آدم. ترق، که چرا با دگمه‌ی شلوارت بازی می‌کنی؟ وقتی پیدایش کردم و کشاندم‌اش به‌اداره و سین‌جیم‌اش کردم و انگِ همکاری با گروه‌های مسلمانِ ضدحکومتی را بهش چسباندم به‌گریه افتاد. من‌هم بلند شدم نوک‌پا نوک‌پا رفتم پشت‌سرش و محکم خواباندم پس گردن‌اش. راجع‌به‌خشونت، بعضی‌همکارهای من می‌گفتند: «اول سخت بود، بعد یواش‌یواش عادت کردیم» من این‌مزخرفات‌را قبول ندارم. حرفِ درست این است: «ما اوّل ناشی هستیم بعد مهارت پیدا می‌کنیم.» یک پسربچه پیش من کار می‌کرد، زردنبو و کثافت. به‌مجرّدِ این‌که خبرش می‌کردیم که باید برود و یک‌نفر را دستگیر کند، لپ‌هایش گل می‌انداخت. چشمش برق می‌زد. از خوش‌حالی تعادل‌اش‌را ازدست می‌داد. وقتی‌هم یارو را با کمکِ گروه می‌گرفت و می‌آورد، می‌رفت یک پنج‌سیری عرق می‌خورد. سِکّ. بیست‌سالش بود. یک‌دفعه، توی گروهی بود که باید یک‌دانشجو را دستگیر می‌کرد. مسأله‌ی مهمی هم نبود. این پسر، موی سر مادر دانشجو را چنان کشیده بود که یک‌مشت مو مانده بود توی دستش. بی‌خود و بی‌جهت. این‌دانشجو بعدها غولی شد برای خودش؛ شش‌تا از ما را کشت. وقتی‌هم چندسال‌بعد افتاد توی محاصره، تا فشنگِ آخرش جنگید و با یک‌نارنجک خودکشی کرد. من از هردوی این جوان‌ها بدم می‌آمد. درست به‌یک‌اندازه. من هیچ‌وقت هیچ‌کس را نتوانستم دوست داشته باشم. هیچ‌وقت. هیچ‌کس. باور می‌کنی؟ وقتی به فرح فکر می‌کردم فقط به هیکل‌اش فکر می‌کردم نه افکارش. چیزی‌که باعث شد توی ساواک ترقی کنم فقط همین‌نکته بود؛ آدمی‌که نه مافوق‌اش را دوست دارد و نه زیردست‌هایش را، خودش باید درمقام مافوق قرار بگیرد. این، توی ساواک یک‌اصل مسلّم و تردیدناپذیر است. این‌آدم اگر قوم و خویش‌های خودش‌را هم دوست نداشته باشد دیگر یک‌الگوی کامل و بی‌نقص برای خدمت در سازمان امنیت است.
- بود.
- آره، بود. ظاهراً همه‌چیز تمام شده. ما فقط باید منتظر بمانیم ببینیم این دَم‌ودستگاه برای کمونیست‌کشی یا ملّی‌کشی به آدم واقعاً کارکشته احتیاج دارد یا نه؛ اگر بخواهد با «آماتورها» کار کند ما کلک‌مان کنده است، امّا اگر «پرُفِسیونِل» بخواهد ما آماده‌ی خدمتیم. اگر از من بخواهند کمک‌شان کنم، می‌کنم. امّا حقیقتاً توبه نمی‌کنم. من برای این تربیت شده‌ام که دیگران‌را وادار به‌توبه کنم نه این‌که خودم توبه کنم. اصلاً توبه و ندامت و این‌اراجیف در ذاتِ من نیست.
[…] – تو انتظار نداری شاهِ سابق برگردد؟
- مگر مغز خر خورده‌ام؟ ورق برمی‌گردد امّا شاه برنمی‌گردد.
- چرا ورق برمی‌گردد؟
- مگر شده که برنگردد؟ تاریخ یعنی برگشتن ِ ورق و بازهم برگشتن ورق. این‌حرف‌را یک‌جوانی‌که ازش بازجویی می‌کردم به‌من گفت. حافظه‌ی بدی ندارم، نمی‌دانم چرا تو مدرسه آن‌مزخرفات‌را نمی‌توانستم یاد بگیرم!
- به‌نظر تو، کی ورق برمی‌گردد و چه‌طور برمی‌گردد؟
- نمی‌دانم. شاید وقتی‌که مسلمان‌های حاکم، بیش‌ازحد مردم‌را زیر منگنه بگذارند، و نقش آن‌معلّم شرعیاتِ مرا بازی کنند. ترق! چرا با دگمه‌ی شلوارت بازی می‌کنی؟ آن‌وقت، همه‌ی مردم محض خنده هم که شده شروع می‌کنند به بازی‌کردن با دگمه‌هاشان. مجسّم کن: معرکه است!
«گفت‌وگو با یک ساواکی ِ الگو» نوشته‌ی محمود ایرانی (کتاب جمعه- 4)

1108

اوت 28, 2009 دیدگاه‌ها غیرفعال

در پایانِ قرن چهارم میلادی خصایص عمده‌ی جامعه‌ی ساسانی بارزتر گشت […] موضوع وراثتِ تاج‌وتخت هنوز تابع قوانین سخت و صریحی نبود و بدین‌سبب شاه می‌کوشید تا در زمانِ حیات، ولیعهدِ خویش‌را معیّن کند، ولی حتا این‌عمل نیز موضوع توارثِ پادشاهی‌را از دشواری‌ها نجات نمی‌داد […] در دورانِ حکمفرمایی ِ روابطِ عشیرتی، موضوع توارث نیز تابع سنّتِ قدیم عشیرتی بود؛ به‌این‌معنی که تاج‌وتخت از برادر به‌برادر و از برادر ارشد به‌اصغر به‌ترتیب منتقل می‌شد. درعین‌حال اصل توارثِ مستقیم یعنی از پدر به‌پسر مُتدرّجاً حکمفرما می‌شد و از پایانِ قرن پنجم ترتیب انتقال تاج‌وتخت طبق اصل اخیرالذکر بود […] در این‌جا نیز طرز توارثِ عشیرتی‌که در کشور روسی ِ «کیف» متداول بوده است و یک‌برادر از پی ِ برادر دیگر بر تخت سلطنت می‌نشست و سپس پسرانِ برادر ارشد سریر شاهی‌را اشغال می‌کردند و الخ… دیده می‌شده است؛ چنان‌که بعد از شاپور دوم، برادر وی اردشیر دوم جانشین وی شد و سپس به‌ترتیب و پی‌درپی دو پسر شاپور دوم، یعنی شاپور سوم و بهرام چهارم به‌سلطنت رسیدند.
پیگولوسکایا، پطروشفسکی و دیگران؛ تاریخ ایران «از دورانِ باستان تا پایانِ سده‌ی هجدهم میلادی»؛ ترجمه‌ی کریم کشاورز؛ سازمان انتشارات پیام

1107

اوت 28, 2009 دیدگاه‌ها غیرفعال

به‌حریم ِ خلوتِ خود، شبی چه‌شود نهفته بخوانی‌ام
به‌کنار من بنشینی و به‌کنار خود بنشانی‌ام
من اگرچه پیرم و ناتوان، تو ز آستان ِ خودَم مران
که گذشته درغم‌ات ای‌جوان همه‌روزگار جوانی‌ام
(هاتف اصفهانی)

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.